از نگاه تورنس واقعیت این است که به خلاقیت نمیتوان با تمرکز به یک بُعد نگریست، بُعد فردی، محیطی، فرآیندی و محصولی به تنهایی نمیتواند بیانگر ماهیت خلاقیت باشند. بنابراین خلاقیت مجموعهای از عوامل شخصی، فرآیند و محصول است که در محیطی اجتماعی در حال تعاملاند(تورنس،1374:21).
سیدل8 معتقد است در توانایی ربط و وصل موضوعات، از اصول مورد بحث، استفاده خلاق از ذهن میباشد، البته مهم نیست در چه زمینه ای باشد(افروز، 1371:30).
هورلاک9، خلاقیت را شکل کنترل شده از تخیل میداند که منجر به نوآوری میشود(همان).
در مجموع، خلاقیت مجموعهای از گرایشها و تواناییها است که فرد را به سوی ایجاد افکار و ایدهها و یا تصورات خلاق هدایت میکند. خلاقیت چیزی است که افراد خلاق از آن استفاده میکنند تا آثار خلاقانه به وجود آورند. اثر یا ایده خلاق به طور معمول به عنوان اثر یا ایده اصیل و مناسب تعریف میشود (فیشر،1385:60).
2-3- نظریه های خلاقیت
در این بخش به اختصار به چهار نظریه شناخته شده در حوزه خلاقیت اشاره میشود.
2-3-1- نظریه گیلفورد
از میان تمام روانشناسانی که سعی کردهاند آفرینشگری را اندازه گیری کنند، گیلفورد، پیشگامتر و متنفذتر است. به نظر گیلفورد، ذهن و یا هوش در برگیرنده 120 عامل و یا توانایی مختلف میباشد که 50 عامل آن شناخته شده است، که دارای تقسیمبندیهای مخصوص به خود است. در این جا فقط به توانایی همگرا و واگرا بودن که در راستای پژوهش است پرداخته میشود. نوع اول را به کارگیری تفکری گویند که به سوی پاسخی قراردادی و یا معین، حرکت میکند. نوع دوم، از طریق تفکری انجام میشود که به سوی پاسخی نامشخص، جهتهای گوناگونی را میپوید، بنابراین تفکر همگرا در جهت یک راه حل صحیح سیر میکند ولی تفکر واگرا که به نظر گیلفورد مترادف تفکر خلاق میباشد تفکری است که در جهات مختلف سوق پیدا میکند. چنین طرز تفکری کمتر به حقایق محدود میشود و تغییر جهت در مسأله مجاز بوده و در پی راهحلهای متفاوت است. بنابراین نظریه، کسی دارای تفکر واگرا است که بتواند سیالی، انعطافپذیری، و اصالت بیشتری داشته باشد(نلر،1380:44). البته به عقیده گیلفورد خلاقیت محصول هر دو تولید واگرا و همگرا است که نیازمند حافظه و شناخت میباشد، اما از آن فراتر است، گاه افراد در برخورد با مسائل و مشکلات به راهحلهای متعدد آن میاندیشند و از طریق تولید واگرا به حل مسئله میپردازند، سپس از طریق تولید همگرا راهحل واحد را پیشبینی میکنند و گاه یک استنتاج منطقی، مبنای خلاقیت قرار میگیرد(بوهم، 1381:67).
2-3-2- دیدگاه تورنس نسبت به آفرینندگی
تورنس، سه تعریف برای آفرینندگی به دست داده است؛ یک تعریف پژوهشی، یک تعریف هنری، و یک تعریف وابسته به بقاء، در تعریف پژوهشی او، تفکر آفریننده عبارت است از فرآیند حس کردن مشکلات، مسائل، شکاف در اطلاعات، عناصر گم شده، چیزهای ناجور، حدس زدن و فرضیهسازی درباره این نواقص و ارزیابی و آزمودن این حدسها و فرضیهها، تجدید نظرکردن و دوباره آزمودن آنها و بالاخره انتقال نتایج. تورنس در توضیح تعریف فوق میگوید؛ هر زمان که ما یک نقص یا کمبودی را احساس میکنیم در ما تنش ایجاد میشود، احساس ناراحتی میکنیم و دلمان میخواهد کاری انجام دهیم تا تنش را برطرف سازیم، در نتیجه به تکاپو میافتیم، سؤال میپرسیم، چیزها را دست کاری میکنیم و حدسها و فرضیهها را طراحی میکنیم تا زمانی که این حدسها و فرضیهها مورد آزمون و تجدید نظر قرار نگرفتهاند آرام نمیگیریم(سیف،1380:64).
تورنس در تعریف هنری خود از آفرینندگی به موارد زیر اشاره کرده است.:
آفرینندگی خواستن دانستن است.
آفرینندگی مانند عمیقتر حفر کردن است.
تورنس درتعریف وابسته به بقاء از آفرینندگی، قدرت کنارآمدن فرد با موقعیتهای دشوار را ذکر کرده است. به هنگام برخورد با موقعیتهای دشوار و خطرناک، وقتی که شخص هیچ راهحل از پیشآموخته و تمرین کردهای ندارد به درجهای از آفرینندگی نیازمند است( همان:443)
2-3-3- نظریه گشتالت
نوع دیگری از تبیین آفرینشگری این است که، تفکر خلاق بازسازی گشتالتها با الگوهایی است که از نظر ساختاری ناقص هستند. تفکر خلاق معمولاً با وضعیتی مسئلهدار شروع میشود که از جهتی ناتمام است. شخص، این مشکل را به عنوان یک کل در نظر میگیرد، سپس پویایی خود مسئله، نیروها، و تنشهای درون آن، خطوط فشار مشابهی را در ذهن به وجود میآورند، شخص، با دنبال کردن این خطوط فشار، راهحلی را می یابد که هماهنگی کل را به آن برمیگرداند. به گفته ماکس ورتایمر10 یکی از نظریهپردازان گشتالت، تمامی فرآیند، عبارت از یک خط سازگار تفکر است، ورتایمر علاوه برتأکید بر اینکه برای تحقیق خلاقیت باید به شکل کلی توجه شود چند شرط را گوشزد میکند؛
– افراد باید با ذهن باز و بدون پیش داوری با مسأله برخورد کنند.
– تحت فشار قرار نگیرند.
– ماشینی عمل نکند.
– ارتباط متقابل ساختار و صورت مسئله را با تعمق در ریشههای آن تعیین کنند(نلر،1380:30)
گشتالتیها، فرآیند تفکر خلاق را مبنای کلگرایی توصیف می کنند، در حالی که کل تنها وسیلهای برای تحقیق خلاقیت میباشد. معمولاً درک کل، منجر به تفکر خلاق نمیشود زیرا تفکر، در نتیجه شناخت روابط در ارتباط با کل ایجاد میشود. به علاوه در بسیاری از اوقات نیز بدون آنکه هنوز کل مسأله را در نظر داشته باشد موفق به تفکر خلاق یا فرضیات و حدسیات هوشمندانهای میگردد(مالتز،1374:62).
2-3-4- نظریه کارل راجرز
به اعتقاد راجرز، خلاقیت نوعی خود شکوفایی است که انگیزه آن خود فرهیختگی میباشد. وی میگوید؛ خلاقیت عبارت است از تمایل به ابراز و فعال کردن تمامی استعدادهای موجود زنده، به حدی که چنین فعالیتی موجود زنده و یا خود را تعالی بخشد. راجرز خلاقیت را دارای شرایطی درونی و معین میداند که از جمله آن پذیرایی نسبت به تجربه و انعطافپذیری نسبت به عقاید و ادراکات و تحمل ابهام بدون تغییر و تفسیر اجباری است. شرایط دیگر، مرکز سنجش درونی است. یعنی نظرات دیگران را مد نظر دارد، ولی اجازه تأثیر بنیادی از طرف آنها در زمینه کاری و تغییر برنامه کاری خود را نمیدهد. شرط سوم، توانایی بازی کردن با عناصر و مفاهیمی است که نتیجه آن شعف ناشی از کاوش فکری است. راجرز، دو نوع خلاقیت را در نظر دارد؛ یکی خلاقیت به معنای محدود که ذکرش آمد و دیگری خلاقیت به معنی تمایل به خود شکوفایی که در این نوع فرد تا جایی میتواند خلاقیت داشته باشد که توانایی تبدیل نیروهای بالقوه خود را دارد(شولتز،1379:63).

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

2-4- خلاقیت هنری
در ابتدا باید تفاوت خلاقیت هنری و نوآوری مشخص شود. خلاقیت هنری به معنای ایجاد و خلق کردن اثر است، اما نوآوری به هر گونه پدیدهای که متفاوت با دیگر پدیدهها باشد اطلاق میگردد. اگر هر پدیدهی جدید و نوئی را خلاقیت بدانیم، پس این نوآوری میتواند در تمام ابعاد فعالیتهای انسانی نیز مطرح گردد. از این رو خلاقیت هنری و غیر هنری در ذات یکساناند و در ماهیت بیانی تفاوت ندارند. خلاقیت هنری را میتوان در تمامی ابعاد و نگرشهای مختلف انسان باز شناخت، تخیل ابداعی در صورتی که فیذاته در حوزه اندیشهی انسانی تعریف شود با جهان بینی دینی مغایرت دارد و به طور مصنوعی پدید میآید. زیرا هیچ ارتباطی با جهان پیرامون ندارد و نگرش ویژهای است که فیذاته از مصدر ذهن انسانی بیان شده است. در صورتی که آفرینش و خلاقیت هنری، چنان که برمبنای وجه تعلیمی باشد ارتباط آن را با خالق بیان میکند و عملی مثال گونه پدید میآورد، ولی اگر تخیل ابداعی به عنوان توانایی فکر انسان در راستای خلاقیت هنری و در رابطه با وجه تعلیمی بیان گردد، قابلیتی را ایجاد میکند که صرفاً به شناخت هر چه بیشتر جهان هستی میانجامد (تسلیمی،1385:62).
مسئله خلاقیت یکی از جهات اصلی پژوهشهایی است که به پدیدههای هنری مربوط میشود. بیتردید، هر تحولی که در هنر، به خصوص هنر معاصر روی داده، مسائل خلاقیت و محرکات روانی را همیشه در مرکز مباحثات خود قرار داده است. روانکاوی در روند خلاقیت، از یک طرف به طور ناخوداگاه با تصاویر و تخیلات و از طرف دیگر با کار تنظیم و تشکیل “من” دخالت دارد. میتوان گفت روند خلاقیت هنری از دو مرحله پیاپی که ممکن است کاملاً از هم جدا باشند، ترکیب شده است که عبارتند از: مرحله قریحه و الهام و مرحله تهیه و تدارک.
قسمت اول مربوط به کششی است که توسط یک عامل خلاق و ناشناخته حس میشود و قسمت دوم مربوط به تجربه و تربیت خاصی برای حل مشکلات که مبهمتر است. در مرحله نخست وجوه مشابه زیادی با گرایشهای رجعت به گذشته یعنی برگشت به حالتهای فکری کودکی وجود دارد.
در لحظه خلاقیت، هنرمند به طور موقت از افکار عقلانی دست میکشد و از روان خود، طغیانهای حیات بدوی که در غیر این صورت مخفی میماندند بیرون میکشد. این پدیده را رجعت به عقب در خدمت “من”مینامند(فراری،1373:160). در مرحله دوم وجوه مشابه زیادی با خصوصیات “کار” یعنی با کاربرد، تمرکز و هدایت بار بیانی، دیده میشود. به موجب چیزی که فروید آن را “قابلیت انعطاف واپس زدگی” مینامد. هنرمند قادر است آن چه را که ناخوداگاه دراختیارش میگذارد، بیآنکه اجازه دهد ناخوداگاه براو مسلط شود، به کار گیرد. به طور هم زمان هنر، از الهام و مهارت پدید میآید.
هنرمند معمولاً در هنگام آفرینش، از نظر فیزیکی و روانی چنان در فرآیند خلاقیت غوطهور میشود که حالتی شبیه به رویا پیدا میکند. چنین حالتی به هنرمند این امکان را میدهد تا با انعطافپذیری بسیار، در سطوح مختلف هوشیاری قرار گیرد و از خلاقیت بیشتری برخوردار گردد. این انعطافپذیری که با تعمق و غوطهوری در زوایای ذهن همراه است، کیفیتی غیر طبیعی ندارد و نشانگر عمق و غنای ذهنی فرد و ساختار فعال و خلاق ذهنی اوست و نشان میدهد فرد از نظر ذهنی و عاطفی دارای قابلیتهای ویژه هنری و خلاقانه است. در واقع به مدد این توانایی ذهنی است که هنرمند میتواند افکار و احساسات خود را به گونهای سازمان دهد که بتواند از کلیه قابلیتها و امکانات آن برای کار خلاقانه استفاده کند. هر قدر که تحرک هنرمند در این عرصه بیشتر باشد، خلاقیت او بیشتر خواهد بود. بنابراین خلاقیت را نمیتوان محصول انحصاری فعالیت یکی از سطوح هوشیاری دانست به عبارت دیگر یک اثر هنری، مخلوق فعالیت هر سه سطح هوشیاری، یعنی ناخوداگاه، نیمه آگاه و خودآگاه است. در پدیده خلاقیت هنری، تمام سطوح هوشیاری سهیماند، زیرا هنرمند در هنگام فعالیت خلاقانه ، کلیه تجربیات و آموختهها و دانستههای حال و گذشته خود را به عنوان ماده خام استفاده میکند(لارنس،1387:11).
خلاقیت یک طریق بودن است که مختصات کامل شخصیت را نشان میدهد و وجود آن امکان مشارکت هر کس را بر اساس تمایلات، بین خلق و خوی او و ارزشهای هر چه انسانیتر، انسان را میسر میسازد(فراری، 1373:163). همه هنرمندان در این مورد متفقالقول هستند که اثر هنری “شناخت” و “حقایق” را بیان می کند ولی آنچه، مایه تفاوت آنها میشود، نحوه برداشت از هر یک از دو واژه است. از نظر هنرمندان دوره رنسانس، شناخت و حقیقت دارای جنبههای علمی هستند و خلاقیت هنری نیز یک آفرینش علمی است، برای مثال میتوان به نوعدوستی انسان ازدیدگاه آلبرتی11بیندیشیم. او در رساله خود، قسمت اول را اختصاص به ریاضیات و کاربردهای هندسه داده است. به گفته او هنرها از طریق منطق و روش آموخته میشوند و با عمل و تمرین انسان به استادی میرسد. هنرمند باید با هر نوع شناختی در ارتباط با هنرش، از قبیل تاریخ، شعر، ریاضیات، جامعه شناسی و … آشنا شود. لئوناردو داوینچی همین نظر کلی را درباره خلاقیت هنری دارد. تمام شناختهای ما ریشه در ادراک ما دارد(همان،164). بدین ترتیب میتوان نتیجه گرفت که هنر اصولاً خلاقیت است و دارای عملکرد آموزشی عمیقی است که به طور مستمر دید تازهیی به شخص میدهد و ارتباط او را با انسانها و اشیاء دیگر مورد تجدید نظر قرار میدهد و او را وادار به پژوهش، پیدا کردن طریقهای جدید تجزیه و تحلیل راهحلهای تازه میکند.
2-5- هوش و خلاقیت
بین هوش و خلاقیت همبستگی متوسطی برقرار است و خلاقیت جنبه فهمی از هوش تلقی میگردد(حسینی، 1378:130). درباره ماهیت و همچنین درباره چگونگی سنجش و تشخیص آنها در محافل تربیتی اختلاف نظرهای زیادی وجود دارد اما در تعریف کنونی از هوش، بر توانایی فهم و درک و مواجهه موفقیتآمیز با پدیدههای نوین وسازگاری با محیط تأکید میشود. زمانی میپنداشتند خلاقیت همان نبوغ است و این شروع تحلیلهای مبهم از هوش و خلاقیت بوده است.اکنون گفته میشود ” نبوغ” سطح بسیار عالی از هوش است(پیرخائفی،1384:41). بنابراین تصور میشد نبوغ بیش از هرچیز به هوش وابسته است تا خلاقیت. با این وجود در تعاریف خلاقیت به نقش تخیل بسیار تأکید شده است در حقیقت یکی از تمایزهای هوش و خلاقیت به این نکته باز میگردد که هسته هوش را “توانایی استدلال” میسازد و هسته خلاقیت را” تحلیل کنترل شده” (دادستان،1371: 45).
از مجموع تحقیقات انجام یافته دراین زمینه میتوان چنین نتیجهگیری نمود، هوش زیاد، لزوماً خلاقیت بالا را به همراه نمیآورد و نباید انتظار داشت که افراد آفریننده در میان افراد کمهوش یا دارای توانایی ضعیف یادگیری یافت شود. پس لزوماً هوش و خلاقیت با هم ارتباط دارند ولی حدود این رابطه کاملاً متغیر است(حسینی،1378:135).
2-6- اجزاء خلاقیت
آمابیل(1377) معتقد است خلاقیت در هر زمینهای دارای سه جزء است؛
1- قلمرو مهارت: این جزء مربوط به استعداد، تجربه و آموزش در یک زمینه خاص است. قلمرو مهارتها ذاتی میباشد، چرا که کودکان با درجات متفاوتی از استعداد به دنیا میآیند بدیهی است که با آموزش و تجربه میتوان از استعدادها به شکل بهینهای استفاده کرد. کاملاً واضح است که برای خلاقیت در یک زمینه بایستی مهارتی در آن زمینه داشت. به عنوان مثال هیچ دانشمندی قادر به ارائه کار خلاقانه در فیزیک نخواهد بود مگر آنکه اصول علم فیزیک را بداند این نکته را نیز باید خاطر نشان کرد که داشتن مهارت و استعداد در یک زمینه الزاماً به معنی توانایی و استعداد در زمینههای دیگر نیست. پس در معرفی یک فرد به عنوان فرد خلاق بایستی زمینه مهارت راهم تعیین نمود(آمابیل،1377:52).
2- تفکر خلاق: برخی شیوههای کاری، شیوه فکری خاص و ویژگیهای شخصیتی در افراد وجود دارد که آنها را قادر میسازد قلمرو مهارت خود را در راههای جدید به کار گیرند، بعضی از مهارتهای فکری ذاتی میباشند. اما جنبههایی از تفکر خلاق وجود دارد که از طریق آموزش و تجربه رشد میکند. آمابیل در کتاب پرورش خلاقیت کودکان چنین آورده است: ” یک شیوه کاری خلاق دارای خصوصیات زیر است:
– نوعی تعهد به خوب انجام دادن کار
– توانایی و تمرکز نمودن، تلاش و توجه نمودن برای مدت طولانی
– توانایی رها کردن ایدههای غیرخلاق و کنارگذاردن موقتی مسایل پیچیده و پا فشاری برای روبهرو شدن با مشکل
– اشتیاق برای سخت کوشی
آمابیل برخی از ارزشهای تفکر خلاق را که در مورد افراد خلاق وجود دارد بدین شرح ذکر میکند؛ درهم شکستن مجموعه عادتها، رها کردن الگوی قدیمی تفکر، به تعویق انداختن قضاوت، تفکر وسیع، یادآوری دقیق، کنارگذاشتن روشهای سنتی زندگی، مشاهده به روش تازه، به کار گیری تمهیدات عملی برای اندیشیدن به ایدههای جدید(آمابیل، 1377:62 ).
3- انگیزه درونی: تعیین میل به انجام کاری به خاطر همان و به خاطر جالب بودن، رضایت بخش بودن، و نوعی مبارزه طلبی شخصی است. انگیزه درونی تا اندازهای فطری اما تا حد بسیار زیادی به محیط اجتماعی بستگی دارد. انگیزه برای خلاق بودن آن قدر مورد بیتوجهی قرار گرفته است که می توان آن را به عنوان حلقه مفقوده خلاقیت نامید(همان).
2-7- محیط و خلاقیت
طبق تحقیقات صورت گرفته، به نظر میرسد محیط در خلاقیت تأثیر به سزایی داشته است و میتوان تأثیر آن را در خلاقیت به وضوح مشاهده کرد. برخی از روانشناسان، خلاقیت را در محیط اجتماعی در نظر میگیرند، آنها معتقدند که بایستی رفتار و کارهای خلاق افراد را در اجتماع در نظر گرفت و بدانیم که خلاقیت نتیجه عمل فرد به تنهایی نیست. روانشناسان معتقدند عوامل محیطی (خانواده، مدرسه، فرهنگ اجتماعی و…) برروی افراد تأثیر گذارند و ظرفیت خلاق آنها را تعیین می نماید(آمابیل،1377:64).
کودکان به محیطی احتیاج دارند که بازدارنده نباشد و به راحتی بتوانند تجربیاتی به دست آورند که از جهت شکلگیری شخصیت با ارزش و قابل اهمیت باشد(خسرو نژاد،1382:71). با به وجود آوردن محیطی که پذیرای اندیشههای نوین باشد، ترغیب افراد به لمس، احساس و کنکاش در محیط برای تفکر جدید، صرف وقت برای تشویق خلاقیت و آموزش دانشآموزان برای کسب دانش و علم مورد نیاز رشته خاص، میتوان به خلاقیت دست یافت(راستین،1990:21). با تأکید بر نقش محیط در پرورش خلاقیت 3 عامل مورد بررسی قرار میگیرد. عامل فیزیکی، عامل عقلانی و عامل عاطفی. با توجه به این ابعاد سعی میگردد محیطی برای خلاقیت چه به صورت عمدی و چه به صورت تصادفی فراهم آید(کراس،1370:32).
خلاقیت را نمیتوان با فشار به وجود آورد بلکه میبایست به آن اجازه داده شود تا ظهور نماید. همانطور که کشاورز تنها میتواند شرایط مناسب را برای رشد دانه فراهم سازد.
راجرز علت عمده سرکوبی خلاقیت را در افراد، محیطی میداند که میزان اتکا و اعتماد به نفس را در آنها پایین میآورد. در حالی که میتوان با ایجاد محیطی که افراد را ترغیب به کنکاش و تعامل نماید، موجب برانگیخته شدن احساس شده و مشوق و زمینهساز بروز خلاقیت شود(آمابیل،1994:891). برای بروز خلاقیت نیاز به محیطی داریم که در آن نظارت بیرونی وجود نداشته باشد و زمینه انگیزشی از درون فرد سرچشمه بگیرد(باباپور، 1378:45 -37). آمابیل نیز این اعتقاد را دارد که عوامل محیطی به طور غیر مستقیم و از طریق تأثیر عوامل فردی روی خلاقیت فرد تأثیر میگذارند. بدین ترتیب اگر فرد در محیطی قرار گیرد که تمامی شرایط مساعد پرورش خلاقیت، در آن فراهم باشد و عوامل فردی که در وی وجود دارد از طریق محیط و افکار خارجی سرکوب نگردد، محیط به عنوان عامل مؤثر در پرورش خلاقیت فرد ایفای نقش خواهد کرد(آمابیل 1994:891). آمابیل بر این باور است که محیط نقش برجستهتری نسبت به عوامل شخصیتی در خلاقیت دارد و تغییر در عوامل محیطی را نسبت به ویژگیها و استعدادهای فردی، بسیار راحتتر میداند( همان،950).
از آنجایی که این پژوهش در حیطه آموزش سفالگری به دانشآموزان و بررسی تأثیر آن در خلاقیت است. در اینجا فقط به تأثیر محیط مدرسه و معلم در خلاقیت و اینکه آیا میتوان خلاقیت را آموزش داد، پرداخته خواهد شد.
2-7-1 نقش مدرسه و معلم در خلاقیت
موقعیت و شرایط محیط آموزشی از جمله عواملی است که با خلاقیت دانشآموزان ارتباط نزدیکی دارد. تأثیر محیط آموزشی برخلاقیت از جنبههای مختلف قابل بررسی است. از جمله شرایط فیزیکی، روابط عاطفی بین افراد، امکانات عملی و آموزشی، انگیزه کارکنان و فضای کلاس و طرز نشستن و… . معلم باید توجه کند که تمرین تجسم و انتزاع در کلاس به رشد تفکر خلاق کودک یاری میدهد. بنابراین بهرهگیری از روشهای تدریس که منجر به بروز تجسم و انتزاع در کودک میشود بسیار مهم است(قاضیزاده احسائی،1385:52).
مربی باید طوری رفتار کند که باعث از بین رفتن الهامات شخصی کودک نشود. از طرف دیگر باید اعتماد به خود را در دانشآموز تقویت کند و در وجودش شور وهیجان پدید آورد و با انتقاد منفی و مخرب باعث دلسردی او نشود(عارف نیا،23:1378). وظیفه معلم هم طراز کردن دانشآموزان نیست، بلکه او باید با در نظر گرفتن نیروی خلاقه خود دانشآموز و با تشویق محرکات شخصی، نیروی خلاق او را اعتلاء ببخشد. تجارب خلاق به خودی خود آموزنده است و مانع بیعلاقگی و افسردگی میشود و خوشحالی و رضایتی که فراهم میکند حس اعتماد به نفس کودک را تقویت میکند(فراری، 1373:193). در این رابطه، مربیان هنر، مستعدترین حوزه پرورش خلاقیت را در اختیار دارند. عرصههای گزینهپذیر و متنوعی که در ذات خویش مستلزم آفرینندگی است. مربیانی که از آفرینندگی برخوردار نیستند، قادر نخواهند بود که کارایی و اثر بخشی آموزشی مطلوبی داشته باشند. زیرا در این شرایط خلاقیت کودک مورد تشویق قرار نمیگیرد(بودو، 1358:52). معلمان برای آن که دانشآموزان خلاق تربیت کنند، نخست باید خود در شیوههای یاد دهی خلاق باشند و الگوهای مجسم قابل پیروی را در معرض دید و فهم دانشآموزان قرار دهند. آنچه مسلم است این که معلم هوشیار و آگاه با برنامهریزی در ایفای نقش اثر گذار خویش، میتواند هم خود به آموزش خلاق بپردازد و هم زمینههای ایجاد خلاقیت را برای دانشآموزان فراهم کند. مربیان به خصوص مربیان هنری، باید نسبت به هر گونه ابتکار از سوی دانشآموزان حساس باشند و هرگز راهحلهای غیر معمول و خلاقانه آن ها را مورد تمسخر و استهزاء قرار ندهند. از تشویق و تقدیرشان کوتاهی نکند و آنها را به ادامه دادن شیوههای خلاقانه ترغیب کنند.
اگر دانشآموزی ایده غیر ممکنی را بیان کرد، معلم به جای واقعگرایی، بایستی در این تخیل وارد شود. در این سن(گروه موردآزمایش) کشیدن خطی قاطع بین نیروی تخیل و تعقل منجر به از بین رفتن کلی نیروی تخیل به نفع منطق شده و کودک فکر میکند که خیالپردازی، بیفایده و برای تفکر مضر است. برای بیدار کردن خلاقیت دانشآموزان، باید آنها را با ایدههای محرکی به هماوردجویی واداشت. معلم میتواند پیش از معرفی یک روش یا نظریه، آن را به شکل مسئلهای عنوان کند تا کلاس به رهیابی آن اقدام کند(نلر،1380:95). یکی از راههای آموزش خلاقیت برانگیختن حس کنجکاوی دانش آموزان نسبت به فعالیتی است که در حال انجام است. معلم میتواند با ایجاد سؤالهایی از قبیل چه اتفاقی اگر…؟ چطور میتوانیم… ؟ چطور این اثر…؟ ذهن دانش آموز را بکاود(همان:97).
معمولاً خلاقیت زمانی مطلوبتر مینماید که افراد تکلیفی را برای لذت درونی انجام دهند تا برای دلیلی بیرونی که با خود تکلیف رابطه اندکی دارد. هرچند شرایطی نیز روی میدهد که در آنها انگیزش بیرونی نیز میتواند به بسط و گسترش خلاقیت فرد کمک کند(سیمونتون، 1377:34).
بر اساس نظریه روانشناختی، انگیزش بیرونی نیز میتواند به عنوان وقایع اطلاعاتی، کنترل کننده و حتی نابرانگیزاننده مورد نظر قرار گیرد(باباپور،43:1387).
فشار موجود در محیط، کنترل کننده فرد میباشد و مانع برانگیختن فرد میگردد، علاوه بر موارد بالا وجود یک جو عاطفی مناسب برای بروز خلاقیت ضرورت دارد. جو عاطفی، جوی است که کودک در آن احساس امنیت کرده و قادر است نسبت به محرکهای فیزیکی و عقلانی ارائه شده ازطرف معلم و همسالان واکنش صحیح نشان دهد. معلم باید برای کودکان جوی سرشار از اعتماد به وجود آورد و در استمرار آن کوشش نماید، استفاده از تشویقهای مناسب و درست نیز کار ساز است. باید توجه کرد که تشویق باید به علت کار شایسته فرد صورت گیرد تا اثربخش باشد.

کمترین نقشی را که مربیان در خلاقیت به خصوص خلاقیت هنری میتوانند داشته باشند اجازه دادن برای تولید و ایجاد امکانات و راهنمایی در توسعه استعدادهای خلاقیت هنری دانشآموزان است. دانشآموزان باید در جهت اجرای مهارتها یا الگوی جدید و بیمانند تشویق شوند، کلاس میتواند فرصتهای زیادی برای خلق و به وجود آوردن فراهم سازد. خلاقیت میتواند در میان برنامههای هنری افزایش یابد یا به عبارتی فعالیتهای هنری میتواند بر خلاقیت مؤثر باشد.
2-7-2- آیا میتوان خلاقیت را آموزش داد؟
” آیا فرد خلاق است چون این طور آفریده شده، یا خلاق است بدان سبب که آموخته است خلاق باشد؟”برای چنین پرسشی شاید هیچ پاسخ قابل اعتمادی وجود نداشته باشد. در اینجا ذکر این نکته بسنده است که شواهد کافی وجود دارد براین که فرد میتواند خلاقیت خود را بهبود بخشد و همین موضوع، توجه دقیق ما را به نظام آموزشی که کودکان طی میکنند، توجیه میکند(لاوسون،1384:184). بحثهای زیادی در این رابطه است، اما امروزه اتفاق نظر بر این است که خلاقیت قابل آموزش و تمرین است. یعنی افراد میتوانند با تمرین مهارتهایی به افزایش خلاقیت کمک کنند.
موضوعی که مطرح است این است که به چه میزان باید کودکان را تحت آموزشهای رسمی قرار داد و تا چه حد آنها را در فضایی باز و آزاد رها گذاشت. در آموزش باید به بخش خلاق کودک یعنی بخشی که فانتزی و جالب است اهمیت داد تا مورد لطمه قرار نگیرد. یعنی نه کاملاً کودک را
آزاد گذاشت و نه به او الگو داد. باید در قالب تکنیک و فضا سازی ذهنی بدون آنکه به بخش کودکانه و فانتزی آن دست بزنیم، به کودک آموزش داد. در این مورد، موضوع بسیار مهم است. موضوعی که ذهن را درگیر و وادار به تفکر خلاق کند. آموزش خلاق توسط مربی نگرشی متفاوت نسبت به محیط اطراف و زندگی در کودک ایجاد خواهد کرد. تجربه کردن آنچه در اطراف میگذرد به خصوص از دریچه هنر زندگی را رنگینتر و پر معناتر می سازد. همزمان هرتز برگر، اهمیت کسب دانش و تجربه را خاطر نشان میکند و میگوید: ” آنچه در ذهن شما جذب و ثبت میشود به مجموعهی ایدههای ذخیره شده در حافظه شما میافزاید: نوعی کتابخانه که میتوانید هر
وقت مسئلهای پیش آید بدان مراجعه کنید”(همان،185) بنابراین اساساً هر چه دانشآموز بیشتر دیده باشد، تجربه و جذب کرده باشد، نقاط رجوع بیشتری خواهد داشت که وی را در انتخاب جهت یاری کند.
دانشآموزان بایستی جرأت خطر کردن را به دست آورند، آنها بایستی بیاموزند که نه تنها میتوان پاسخهای گوناگونی را به بسیاری از سؤالها داد. بلکه یک اشتباه، غالباً سکوی پرش لازمی در جهت رهیابی صحیح است(نلر،1380:111). یادگیری از اشتباهات خود معمولاً بسیار شدیدتر از اتکا به کسب تجربه از دیگران ممکن است. از این رو محبوبیت و توفیق نظام کارگاهی موجب شده است که این روش، بیش از پیش مورد توجه قرار گیرد. ممکن است آنچه باعث تجربه یادگیری خوب میشود ضرورتاً نمره بالا نیاورد. زیرا بیشتر تأکید بر محصول نهایی است تا فرآیند رسیدن به آن (لاوسون، 1384:186). در این جا ذکر این نکته الزامی است که آنچه کودکان در فرایند انجام کار میآموزند به مراتب مهمتر از نتیجه و محصول نهایی کاراست، فرایند عبارت است از تفکر، احساسات و دریافت واکنش کودک به محیط میباشد.
لاکستون12، در یک پژوهش در زمینه آموزش، به این نتیجه رسید که بدون خزانهای از تجربه نمیتوان انتظار داشت که بچهها لزوماً خلاق باشند. او میگوید توانایی ایجاد با بیان ایدهها، وابسته به داشتن خزانهای از دانش است که ایدهها از آن بیرون کشیده شود. نکته مشابهی در مطالعات نلر13 خاطر نشان می کند؛
” یکی از معماهای خلاقیت آن است که برای اصیل فکر کردن باید با ایدههای دیگران آشنا شد. این ایدهها میتوانند سکوی پرشی بسازند که از آنجا ایدههای شخص خلاق، امکان پرواز مییابد.” بنابراین آموزش خلاقیت حقیقتاً موازنهای دقیق است میان هدایت دانشآموزان به سبک این دانش وتجربه و در عین حال ماشینی نکردن فرآیندهای اندیشه او تا آنجا که مانع ظهور ایدههای اصیل نشود( لاوسون، 1384:186)
آدلر14 ثابت کرده است که اگر کودکی درختی را بعد از شنیدن توضیحهایی درباره خصوصیات درخت و سبزیجات نقاشی کند خیلی واضحتر و غنیتر از درختی خواهد بود که بدون هیچ توضیحی درباره آن کشیده باشد. حکایت هم مثل هر تجربه تازهای معمولاً تحریک کننده تخیلات
کودکان است و آن ها را در راه تشکیل تصاویر جدید راهنمایی میکند ولی مهمترین شرایطی که بزرگسالان باید آماده کنند وجود محیطی زنده و غنی است که بتوانند کنجکاویهای کودک را جوابگو باشد. این کار معمولاً در انجام همه فعالیتهای هنری مؤثر است و باعث برانگیخته شدن خلاقیت در کودک می گردد (فراری، 1373: 192).

دسته بندی : پایان نامه ارشد

پاسخ دهید